تبليغاتX
جایی برای غم‌ها

جایی برای غم‌ها
خصوصی
» 9/22/2008 - 10/21/2008
» 7/22/2008 - 8/21/2008
» 5
» 4
» 3
» 2
» 1

5 Tue 14 Oct 2008

از فردا خیلی می ترسم. از ترس که گذشته. وحشت دارم. حس میکنم ممد کوتاه نمیاد. حس میکنم اصلا اون یارو باز قال میذاره و میخواد خر کنه
می ترسم می ترسم
امشب خوابم نمیگیره
کاش خواب آور داشتیم
حالم بده بده بد

4 Mon 13 Oct 2008

چقد دلم واسه این همه استعداد نهفتم میسوزه. این همه افکار و ایده های نوئی که جایی برای مطرح کردنشون نیست. یا عنوانشون کلی تخصص میخواد که من ندارم و چون ندارم کسی اونو گوش نمیده.
یه ساختمون کیک
یه ساختمون ورزش
سبک جدید در شعر
و...

3 Mon 13 Oct 2008

یکی از بهترین مادرای دنیا پریشب دخترشو نفرین کرد و گفت “ایشالا که روز عروسیت عزا بشه”

هر کاری کردم این حرفت رو با عصبانیتت توجیه کنم نشد
از اون تا الان دارم دعا میکنم که جدی روز عروسیم عزا شه, آخه من همیشه دوست داشتم تو به ارزوهات برسی
بخاطر این حرفی که زدی هیچوقت نمی بخشمت. دیشب مثل دشمنا حرف میزدی. فکر نکنم یه دشمن با همه بدخواه بودنش همچین نفرینی کنه. چه از ته دل باشه چه از سر دل
تازه خوبه نه تقصیری داشتم و نه اصلا ربطی بهم داشت مسئله!!!
الان… ازت متنفرم
چه ساده همه خوبی ها و فداکاریهات رو با اینجور جمله ها نابود میکنی
چقد تو منحصر بفردی. چه مادر مهربونی…
یه بار نشنیدم بگی ایشالا ازدواج کنی خوشبخت شی! اولین دعای مربوط به متاهل شدنم این بود. مرسی!
چقد دلم میخواد گریه کنم… از پریشب تا حالا توو شوکم. اشکم نمیاد. ولی از درون دارم خورد میشم

2 Mon 13 Oct 2008

اینقد تا حالا از امیدوار بودن ضد حال خوردم که میترسم به چیزای خوب و اتفاقای قشنگ فکر کنم. بعد میگن چرا اینقد بدبین و منفی هستی؟
ترجیح میدم این روزا فقط بخوابم تا به چیزی فکر نکنم و برنامه نریزم… حالا چه مثبت چه منفی
بذار فکر کنن خوابیدن بیش از حدم بخاطر تغییر فصله

آی پام
وای کمرم

حس میکنم زیادی بزرگ شدم!!! یه چی توو مایه های پیر

1 Tue 19 Aug 2008

استرس دارم. پیشیت خیلی خوابش میاد ولی نمیدونه چرا نمیره بخوابه و تا الان بیداره. پیشیت امشب دست یکی از دوستاش رو شد. همونی که گفته بودم مریض شده بود و خانوادش گفتن چون منو دوس داره خوب شد. آره اون. امشب گفته بود از یه شهر دیگه اومده پیام داده اما آی پیش مال خط نت خودش بود. وقتی بهش گفتم نمیدونست چی بگه. دیر جواب میداد. میگفت از موبایل آنلاینه. درسته که من خودمو زیاد درگیر مشکلاتش نمیکردم و احتمال خیلی خیلی خیلی زیادی میدادم که تمام اینها داستان و سرکاری باشه ولی ناراحت کننده س. این غمگینم میکنه که اون شخص چه مشکلی روحی ای داره که باعث میشه دو سال یه دم دروغ بگه و داستان بسازه و ادعا کنه داره کتک میخوره و توو خونه شکنجه میشه و از خونشون فرار کرده و...
وقتی واسه مامان تعریف میکردم اون هم میگفت که اینا همش داستانه باور نکن. خودمم باور نکردم ولی طبیعتا دلم براش میگرفت و میگفتم "اگه حقیقت داشته باشه چی"
خداروشکر که اینطور نبوده اگرچه اون خانوم کارش واقعا زشت بود و خالی بندی هاش در شأن یک انسان نبود. اگه کس دیگه جای من بود و تحت تاثیر اون داستانا قرار میگرفت خدا میدونست چه اتفاقی براش میفتاد! بنده خدا حتما از ناراحتی سکته میکرد!!!
بهرحال... بگذریم. من استرس دارم. حالم خوب نیست. خودت میدونی چرا.
تا فردا...


RSS 2.0

Designed By ParsTheme